مدح و شهادت با امام حسن مجتبی علیهالسلام
حرف او شد که شد دلم روشن در دلم شوق اوست کرده وطن جـامـۀ کهـنهای به تن، دل من از در خــانــۀ امـــام حــســـن سـرخـوش و نــونـوار میآیـد با فقیران نشسته روی حصیر برکت میدهـد به نان و پـنـیر به نـگـاهـش دل یـتـیـم، اسـیر هیچ فـرقی نـمیکـند که فـقـیر از کــدامـیــن دیـــار مــیآیــد بـاز تا بـخـشـشی دوبـاره کـند اهـل آن نیست اسـتـخـاره کـند سـنـگ را مهـر او ستاره کـند بـه نـگـاهـی اگـر اشـاره کـنـد ابـــر پـــروانـــهوار مــیآیــد مـثـل آئــیــنــه اسـت آئـیـنــش رمـضان الکـریـم مـسکـیـنـش شـمـس از سکـههای زریـنش از ریـاحـین بـاغ و الـتـّـیـنـش عــطـر و بـوی بـهـار مـیآیـد دلشکـسـتهست از زمانۀ خود تـکـیه داده به نخـل خانۀ خود غـرق در شور بیکـرانۀ خود هر شب از خلـوت شبانۀ خود مـــاه شــبزنــدهدار مــیآیــد هـرچـه دِرهـم تـصـدّق سر او غرق زخم است روح و پیکر او زرهـش هست یکه سنـگـر او تک و تنهاست گرچه، لشکر او بـه نـظــر بـیشـمــار مـیآیـد چه کـند؟ تـیـغ را غـلاف کند؟ گـوشـۀ خـانـه اعـتـکـاف کند؟ یک نفـر نیست اعـتراف کند؟ او اگـر نـیـّت مـصـاف کــنــد چه کـسـی پـای کـار مـیآیـد؟ زخم اگر بشکفد به جامۀ صلح یا که خونین شود عمامۀ صلح مصلحت هست در ادامۀ صلح دارد از پـای عـهـدنـامۀ صلح بــا شــکــوه و وقــار مـیآیــد خـونجگـر از کـلام بعضیها نـاامـیـد از مــرام بـعـضـیهـا زهر خورد از طعام بعضیها زخم خورد از سلام بعضیها هــمـچـنـان بــردبــار مـیآیــد گرچه دشمن کمر به قتلش بست حرمتش را اگرچه دوست شکست رشتۀ طاقـتـش نرفت از دست از قعودی که ریشهاش صبر است چـه قــیـامـی بـه بـار مـیآیــد او فــدا شـد فــدای عــاشــورا در صـدایـش صدای عـاشورا بــانــی مــاجــرای عــاشــورا صلـح او رهگـشـای عـاشورا نــــوبــت کـــارزار مــیآیـــد |